0

بالی خنگ جذاب

بالی خنگ جذاب

بدون من زندگیش سخت میگذشت ، مامان غیر هاپوییمو میگم … یه روز عکس منو میبینه و یه نه صد دل عاشقم میشه و شب و روزشو به هم میدوزه تا به دستم بیاره … بالاخره بعد کلی خون دل خوردن لحظه دیدار میرسه من دیگه بزرگ شده بودم و باید از مامان لیلیتا ( مامان هاپوییم) جدا میشدم
من در اخر اردیبهشت ۱۴۰۰ در خانواده هاپویی چشم به جهان گشودم با سه تا برادر دیگه که یکیشم سیمبا بود … از بقزه خبری ندارم میدونم یکی رفت امریکا و اسمش لاکی بود…
برگردیم سر اصل مطلب مامان غیرهاپوییم تا حالا هاپو از نزدیک ندیده بود و از من یه کیلویی میترسی با اینکه فقط یه گوله پشمک بودم، و نمیتونست بهم نزدیک بشه ، البته من حسابی گل های قالی رو روز اول آبیاری کردم اما رشد نکردن، من خودم رشد کردم و فهمیدم کارم اشتباه بوده…
معلم خصوصی هم‌داشتم میومد بهم درس میداد … منم بچه زرنگ بودم و حسابی همه چیو یاد گرفتم‌.
مامانم از روز دوم ترسش ریخت و دوباره عشقش برگشت ما کلا باهم بودیم اولا همش میترسید و تا یکم بیحال میشدم میبردم دکتر بعدنا با تجربه تر شد و دیگه دستش اومد، من همه لحظه ها کنارش بودم حتی منو رستوران میبرد ، کوه میبرد، تو کیفم پاساژ میرفتم 😁
خلاصه که روزگار خوبی بود تا اینکه بزرگتر شدم و دیگه گف میتونی تو خونه تنها بمونی فقط دست به گاز نزن 😁 اخه لوسی هم اضافه شده بود هر بار میخواست بره بیرون میگف مراقب خونمون باش ، مراقب خواهرت باش… باشه مادر من … همش دو هفته ازش بزرگترم ولی چشمممم
خلاصه که من و مامان دوست و همکار خوبی هستیم و کارها و پروژهای بزرگی باهم انجام دادیم که بزرگترینش هتل بالیه …
و قراره کارمون رو در سطح جهانی توسعه بدیم …
به امید اونروز

bally_admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *