شارمانت در هتل بالی – هاپوی کوچولو، سفید و بازیگوش

شارمانت در هتل بالی داستانی است واقعی از دختر کوچولوی بازیگوش قصه ما
شارمانت
شارمانت ، سگی سفید و کوچولو است که چشمان درشت و براقی دارد. او عاشق بازیگوشی است و همیشه به دنبال ماجراجوییهای جدید میگردد. شارمانت هر چند وقت یکبار به پانسیون هتل بالی میآید. اینجا پر از سگهای دوستداشتنی و بازیگوش است. شارمانت با همه آنها به خوبی کنار میآید.

امروز هم شارمانت در پانسیون هتل بالی است. او با برونو، سگی کوچولو و قهوهای، مشغول بازی است. برونو خیلی شاد است و به شارمانت یاد میدهد که چطور با توپ بازی کند. آنها با هم میدوند، میپرند و از بازی کردن لذت میبرند.
مهربانی در هتل بالی
پرستارهای پانسیون برای سگها یک مسابقهی جالب ترتیب دادهاند. آنها باید توپی را که در یک جعبه پنهان شده است پیدا کنند. شارمانت با بینی تیزش خیلی زود جای توپ را پیدا میکند و برونو هم با قدرت آن را از جعبه بیرون میآورد. آنها برندهی مسابقه میشوند و از این بابت خیلی خوشحال هستند.
عصرها، وقتی خورشید غروب میکند، شارمانت و دوستانش دور هم جمع میشوند و قصه گوش میدهند. پرستارها برای آنها قصههایی از سگهای قهرمان تعریف میکنند. شارمانت با دقت به حرفهای پرستارها گوش میدهد و از شنیدن این قصهها لذت میبرد.
بازی در هتل بالی
الان هم شارمانت و برونو در حیاط پانسیون مشغول بازی هستند. آنها با هم قلقلک بازی میکنند و خندهی بلندی سر میدهند. شارمانت خیلی خوشحال است که دوستان خوبی مثل برونو دارد. او هر روز چیزهای جدید یاد میگیرد و لحظات خوشی را در پانسیون هتل بالی سپری میکند.

ادامه داستان:
فردا قرار است یک مهمانی برای سگها برگزار شود. همه سگها برای این مهمانی خیلی هیجانزده هستند. آنها قرار است با هم غذا بخورند، بازی کنند و جشن بگیرند. شارمانت هم مشغول آماده شدن برای مهمانی است. او میخواهد زیباترین لباسش را بپوشد و بهترین بازیهایش را انجام دهد.
روز مهمانی فرا رسید. همه سگها با لباسهای قشنگشان به حیاط پانسیون آمده بودند. شارمانت هم یک روبان قرمزی دور گردنش بسته بود و خیلی خوشگل شده بود. یک میز بزرگ پر از غذاهای خوشمزه برای سگها چیده شده بود. تشویقی های بزرگ، گوشتهای آبدار و میوههای تازه همه و همه برای خوشحالی سگها تدارک دیده شده بود.
شارمانت و برونو
شارمانت و برونو کنار هم نشستند و شروع به خوردن غذا کردند. بعد از غذا، یک مسابقهی طنابکشی برگزار شد. شارمانت و برونو با هم یک تیم شدند و با یک تیم دیگر مسابقه دادند. آنها با تمام قدرت میکشیدند و سعی میکردند طناب را از دست تیم مقابل بگیرند. در نهایت، تیم شارمانت و برونو برندهی مسابقه شد و همه برایشان دست زدند.

بعد از مسابقهی طنابکشی، یک مسابقهی استعدادیابی برگزار شد. سگها یکی یکی روی صحنه میرفتند و استعدادهای خود را نشان میدادند. یک سگ میتوانست روی دو پا راه برود، یک سگ دیگر میتوانست آواز بخواند و یک سگ دیگر هم میتوانست توپ را روی سرش نگه دارد. نوبت شارمانت که رسید، او با خوشحالی روی صحنه رفت و یک حرکت نمایشی با توپ انجام داد. همه از دیدن استعداد شارمانت تعجب کردند و برایش کف زدند.
پابان مهمانی
در پایان مهمانی، همه سگها خسته اما خوشحال بودند. آنها یک روز فراموشنشدنی را با هم گذرانده بودند. و حالا شارمانت هم از این مهمانی خیلی لذت برده بود و با دل خوش به خانه رفت.
برگهای درختان رنگارنگ شده بودند و با نسیم ملایم پاییزی میرقصیدند. خورشید کمکم داشت غروب میکرد و نور طلاییاش همه جا را روشن کرده بود. پوپو، فلفل و بالی، سه دوست صمیمی، در باغچهی بزرگ خانهشان دور هم جمع شده بودند.
پوپو، سگی شاد و مهربان با موهای نرم و بلند بود. فلفل، هاپویی سیاه و دوست داشتنی و چالاک و بازیگوش با چشمان درشت و براق بود و بالی، هم که مدیر هتل بود و با صدای بلند میخواند.

وقتی شارمانت استراحت میکند
آنها روی چمن نرم دراز کشیده بودند و به آسمان آبی نگاه میکردند. پرندگان مهاجر در آسمان پرواز میکردند و صدای آنها با صدای خشخش برگهای درختان در هم آمیخته بود. فلفل با چالاکی روی شاخههای درخت بالا رفت و از آنجا به دوستانش نگاه میکرد. پوپو هم با زبانش سعی میکرد برگهای روی زمین را جمع کند. بالی هم روی شانهی پوپو نشست و با صدای بلند آواز میخواند.
بعد از مدتی، پوپو پیشنهاد داد که یک بازی پنهان کردن انجام دهند. فلفل با خوشحالی قبول کرد و خودش را در بوتههای گل رز پنهان کرد. پوپو و بالی هم شروع کردند به دنبال فلفل گشتن. آنها در همه جای باغچه را گشتند اما نتوانستند فلفل را پیدا کنند. در نهایت، فلفل خودش را نشان داد و همه با هم خندیدند.
شب در هتل بالی
وقتی هوا تاریک شد، آنها به داخل خانه رفتند. در کنار شومینه گرم هتل بالی نشستند و به قصههای مادربزرگ گوش دادند. مادربزرگ برایشان از حیوانات جنگل و ماجراهای آنها تعریف میکرد. پوپو، فلفل و بالی با دقت به حرفهای مادربزرگ گوش میدادند و از شنیدن این قصهها لذت میبردند.
بعد از شنیدن قصه، آنها به اتاق خوابشان رفتند و روی تخت نرمشان دراز کشیدند. آنها به آسمان ستارهبار نگاه کردند و از زیبایی آن لذت بردند. سپس، با خیالی آسوده به خواب رفتند.



گالری عکس های شارمانت قشنگمون


















