پنی دختری اندازه عدس


پنی شبیه عدس بود دلم میخواست بیاد خونمون اولین بار که بوش کردم خوشم اومد اما یه خانم از دست دکتری که پنی رو نجات داده بود گرفتش و گف خودم میبرمش از طرفی ما دیگه تعدادمون زیاد بود … تمام شب فکرم درگیر پنی بود تا اینکه دکتر زنگ زد اون خانم پسش آورده دو روز نگهش دارین تا جا پیدا کنم براش از اونجایی که هر بچه ای میومد خونه ما دلمون نمیاد دیگه بره موندگار میشد… دو هفته طول کشید براش اسمبذاریمو شناسنامه بگیریم
که اون خانم زنگ زد و گریه کرد که برش گردونیم اما پنی عضو خونواده ما شده بود پنی متولد آخر آذر بود … کوچولو ، زیبا، بی آزار… فقط یه گوشه میخوابید … وقتی سیمبا میخواست بره برا اینکه تنها نباشه پنی هم باهاش رفت … خیلی غصه خوردیم اما میدونیم که حالش خوبه و خوشحالیم … پنی خیلی قشنگ بود مث ببر بنگال … دلم میخواد باز ببینمش و بهش بگم کوچولو دلم برات تنگ شده برای میوهای ریزی که به زور صدات در میومد…
هر وقت گمش میکردیم و صداش میزدیم از داخل کمد با یه چشم بسته و خوابالو میومد و میو میکرد هیچ چیزی جز صدا کردن اسمش بیدارش نمیکرد همش خواب بود …
حتی وقتی میخواستیم اسمشو انتخاب کنیم دونه دونه اسم ها رو گفتیم تا به پنی رسید و دویید سمتمون فهمیدیم خوشش اومده و از اونجا اسمش پنی شد…
خلاصه پنی قشنگ امیدوارم بقیه زندگیتم در خواب خوش ، خوش باشی