نلی شیطون و بازیگوش


من بالی هستم و میخوام اینبار داستان دوستم نلی رو تعریف کنم براتون:
داستان نلی دختری که اسمش مگی بود و برفی صداش میکردن…
نلی رو کنار خیابون دست یه معتاد دیدیم خیلی کوچولو بود و چشماش تازه باز شده بودن، زمستون سردی بود و این بچه خیلی سردش بود، دلمون طاقت نیاورد و نجاتش دادیم و همون روز واگذار کردیم به یکی از دوستامون.
اسمش رو مگی گذاشتن …
اما مادرش همون شب بچه رو تو حموم نگهش داشته بود و روز بعدش اومد خونمون، چون توله بود و خونه ما کلی هاپو رفت و آمد داشتن بچه پاروا گرفت و ما کلی دعا دعا کردیم تا حالش خوب بشه هر روز دکتر و بیمارستان بودیم تا اینکه خوب خوب شد و غذا خورد تو بیمارستان چون سفید بود برفی صداش میکردن. نلی آروم و مهربون بود با من (بالی) کلی بازی میکرد و خسته نمیشدیم. کار به جایی رسیده بود که شبا که مامان میخوابید یواشکی میومدیم تو پذیرایی و بازهم بازی میکردیم، مامان اسمشو عوض کرد و نلی گذاشت ... میرفتیم تو حیاط و باغچه مامان و گلهایی که کاشته بود رو خرابش میکردیم و میکندیم انقد شیطونی کردیم تا اینکه یه روز مامان یه لباس منو تن نلی کرد و ازش عکس گرفت، مامان نلی رو بغل میکرد و گریه میکرد تا اینکه یه روز یه خانم مهربون اومد و نلی رو برد اما خب خونوادش هاپو نمیخواستن و مجبور شد برگردونه اما خانم مهربون دوست همیشگی من شد. بعد یه روز مامان نلی رو برداشت و برد و دیگه نیاورد … اومد و بهم گفت نلی رفت پیش یه خونواده خوب که کلی براش غذا و تشویقی گرفتن، خیلی غصه خوردم اما خوشجال بودم که جای خوبی رفته مامانم با مامان جدید نلی دوست شد و هر ازگاهی اونا میومدن خونمون و ما میرفتیم پیش هم و کلی بازی میکردیم. هر وقت میومد دیگه دلم نمیخواست بره… بعد رفتنش کلی غصه میخوردم… گذشت و گذشت تا اینکه مامان بابای نلی تصمیم گرفتن مهاجرت کنن و بخاطر شرایط نامعلوم مهاجرت نمیتونن نلی رو ببرن ، و دنبال یه خونواده خوب برا نلی هستن ، و یکماه نلی پیش من بود و کلی خوش گذشت ، نلی دختر مهربون و فوق العاده احساساتی هستش و آرزو میکنم که صاحب یه خونواده خوب و دایمی بشه که با ما دوست باشن و بتونم بعضی وقتا ببینمش.